انتخابات و به خاك ماليده شدن پوزه طالبان

حضور مردم عزيز افغانستان مشت محكمي بود بر پوزه كثيف طالبان و تروريست هاي سعودي كه با دلارهاي نفتي آمريكا و كشت ترياك و مواد افيوني و راهزني ارتزاق مي كنند  .

طالبان اين متحجران ، اين جرثومه هاي ناپاك ماههاست كه سعي مي كنند مردم را با تهديدها و انتحارهاي پوشالي خود از حضور به پاي صندوق هاي راي منع كنند و چند صباحي است كه اين افيوني هاي بي عقل عمليات هاي خود را افزايش داده اند .

تهديد كردند كه انگشتاني كه آغشته به رنگ راي دهي باشد را قطع مي كنند ، ناظران را سر مي برند ، مراكز راي گيري را منفجر مي كنند ، بر صورت زنان راي دهنده اسيد مي پاشند و...

اما با همه اين تهديدات صفوف طولاني راي دهي را ديديم و به ريش دراز اما بدون ابهت طالبان خنديديم .

هر راي توي افغاني مشت محكمي بود بر پوزه طالبان .

آفرين بر تو اي هموطن .

آفرين بر شجاعت تو 


http://96.0.54.242/ap/pics2/200908201313382801.jpg

http://96.0.54.242/ap/pics2/200908201254044129.jpg

http://96.0.54.242/ap/pics2/200908201302281272.jpg

السلام اي ماه پنهان پشت استهلال ما

السلام اي ماه پنهان پشت استهلال ما
ما به دنبال تو مي‌گرديم و تو دنبال ما

ماه پيدا، ماه پنهان، ماه روشن، ماه محو
رؤيت اين ماه يعني نامه اعمال ما

خاصه اين شب‌ها كه ابر و باد و باران با من است
خاصه اين شبها كه تعريفي ندارد حال ما

كاش در تقدير ما باشد همه شب‌هاي قدر
كاش حوّل حالنايي‌تر شود اعمال ما

ما به استقبال ماه از خويش تا بيرون زديم
ماه با پاي خودش آمد به استقبال ما

گوشه چشمي به ما بنماي اي ابروهلال
تا همه خورشيد گردد روزي امسال ما

دو هفته دهشتناک در زندان و دادگاه وهابي ها!

در دوره عمره امسال باز هم عده اي از ايراني ها در عربستان سعودي و توسط مامورين سلفي اين كشور به اتهام هاي واهي مانند توهين به خلفا و صحابه و يا امر غير عقلي تلصيق متهم و راهي زندان شدند .

به گزارش خبرنگار اعزامي پايگاه اطلاع رساني حج به مکه مکرمه، حجت الاسلام ذبيح الله رفيعي روحاني كاروان از اين دسته است . اتهامي كه به او نسبت داده شده بود توهين به خلفا بود . او تا زماني كه اين ادعا نزد قاضي دادگاه رد شد ، دو هفته را در بدترين و غير انساني ترين شرايط در مدينه منوره و جده در زندان گذراند.

حجت الاسلام رفيعي روز چهارشنبه در جلسه روحانيون كاروانهاي عمره گزار در بعثه مقام معظم رهبري در مكه مكرمه ، جريان دستگيري و آن دو هفته زندان خود را باز گفت . در حالي كه او با بغض خاطراتش را تعريف مي كرد ، چند روحاني حاضر مي گريستند.

حجت الاسلام رفيعي آنچه بر او گذشته است را اين گونه شرح داد :

روز اول تيرماه 1388 بود كه با كارواني از مازندران به قصد انجام عمره عازم عربستان شديم . هواپيماي ما در جده فرود آمد و تا به هتل در مدينه منوره برسيم ساعت ها در راه بوديم . ساعتي از شب گذشته بود . زائران كاروان ما همه خسته بودند با اين وصف آنها اصرار داشتند كه هرچه زودتر به حرم رسول الله (ص) مشرف شوند . با آنها همراه شدم و از هتل تا حرم مطهر را به دعا خواني و زيارت نامه خواني آنهم به صورت كاملا آرام و متين طي كرديم .

به محوطه حرم شريف كه رسيديم من شروع كردم به شرح و بيان تاريخ مدينه النبي (ص)‌ و معرفي بخش هاي مختلف مسجد نبوي – توضيحاتي درباره تاريخ بناي حرم و گنبد خضرا داده بودم كه يكهو دستي به شانه من خورد و وقتي به سمت او برگشتم ، ديدم چهار مامور سلفي سعودي دورم را گرفته اند و يكي از آنها محكم دست من را گرفته و با خود مي كشيد و در همان حال مي گفت كه تو به خلفا توهين كردي !!

من هر چه توضيح دادم كه دليلي ندارد به خلفا توهين كنم و به علاوه آنها در نزد ما انسان هاي محترم و لازم الاحترامي هستند ، افاقه نكرد و آن مامورين من را در مقابل 140 زائر كاروان دست بند زده و با خود به حجره اي در كنار حرم رسول الله (ص) بردند.

نزديك به يك ساعت آنها از من بازجويي مي كردند كه چرا به خلفا توهين كرده اي و من قويا اين اتهام را رد كردم . در آخر نوشته اي در دو صفحه در قطع A4 را جلوي من گذاشتند كه امضا كن خلاص ! من گفتم كه بايد متن را بخوانم و بعد امضا مي كنم و آنها فقط اصرار داشتند كه بدون خواندن بايد امضاي كني ! و من از آن خودداري كردم .

آنها وقتي مقاومت من را ديدند خودرويي را آماده كردند و در حاليكه لباس روحانيت تن من بود ، دست من راا ز پشت دست بند زده و پاهايم را در غل و زنجير كردند . آنها در مقابل مردم مرا كشان كشان سوار بر يك خودروي نظامي كردند و در معيت 12 پليس راهي دادگاه شديم .

مامورين سلفي وقتي من را در آن بازداشتگاه حرم در اختيار داشتند به تمامي مقدسات شيعيان توهين كردند و به علاوه عبارات موهني نسبت به اهل بيت رسول الله (ص) بكار بردند .

آنها دائما من را " مجوس " خطاب مي كردند و در همان جا نيز يكي از مامورين كه ارشد ديگران بود با لگد چنان به شكمم زد كه از جا كنده شده و به ديوار خوردم .

در دادگاه قاضي ادعاي مطرح شده را مطرح كرد و من آن را رد و براي او ثابت كردم كه نه تنها چنين عملي را مرتكب نشده ام كه چنين اتهامي امري است كه هرگز آن هم از سوي يك روحاني قابل قبول و پذيرش نيست .

در دادگاه سوال و جواب زيادي نشد . قاضي راي داد تا بررسي بيشتر من را به زندان ببرند . دوباره همان مامورين من را در حاليكه دوباره دستبد و پاي بند زده بودند به زندان مدينه بردند .

به محض ورود به زندان ، زندان بان نزديك به 300 زنداني از مليت هاي مختلف را جمع كرد و با بلند گو شروع كرد به سخنراني كه : بله اين ايراني مجوس ! به خلفا توهين كرده است . و چه و چه و هيچ كس حق ندارد با او حرف بزند و تلفن همراه خود را در اختيار او قرار دهد .

در آن گرماي سوزان مدينه و كشنده تر از هواي بيرون ، ‌هواي زندان ، شديدا تشنه بودم . خواستم بطري آبي را كه براي استفاده گذاشته بودند بردارم كه يكي از زندانهايي گفت بايد پول بدهم و من كه همه وسايلم در هتل بود حتي پولي براي خريد يك بطري آب نداشتم و خلاصه همان طور تشنه گوشه اي نشستم و به كربلا و لب هاي تشنه اهل بيت (س) فكر مي كردم .

لحظه اي نگذشته بود كه آن مرد زنداني خودش بطري آب را به من داد و گفت : مساله اي نيست – پول نداري نمي خواهد .

زندان بان همان جا و در حضور زنداني ها سيلي اي بسيار محكم به گوش من زد و نهايتا هرآنچه مي توانست براي تحريك زندانيان عليه من كرد و بر زبان آورد .

من شديدا نگران وضعيت و جانم بودم . در همان حال به خدا تكيه كردم و وقتي زندان بان رفت به زنداني ها توضيح دادم كه آنچه به من نسبت داده شده تنها يك اتهام واهي است و شرح كامل ماجرا را همان طور كه بود براي آنها شرح دادم .

آنها كه اغلب به اتهامي مشابه توسط مامورين سلفي سعودي بازداشت شده بودند وقتي شرايط من را با خودشان يكسان ديدند و فهميدند كه من نيز مانند خود آنها قرباني توطئه هاي اين سلفي ها شده ام ، يكهو فرياد كردند احسن ايراني – احسن ايراني .

زنداني ها خودشان شروع كردند براي من پول جمع كردن تا بتوانم چيزهايي را كه نياز دارم از مغازه زندان بخرم .

يك هفته اين چنين و در بدترين و سخت ترين شرايط گذشت . سطح بهداشت زندان و زنداني ها بسيار بد بود .

غذای كافي نبود . اغلب زنداني ها بيمار بودند . در پايان هفته من را به جده بردند و به زنداني صحرايي و شبيه به زندان گوانتانامو انداختند .

اين زندان در هواي باز بود و تمام طول روز زير نور آفتاب قرار داشتيم و شب ها نيز بايد هواي در اين فصل بشدت شرجي بندر جده را تحمل مي كرديم .

در دادگاه دوم من از اتهام تبرئه شدم و اجازه يافتم زندان را ترك كنم . در اولين فرصت راهي ايران شدم و شرح ماوقع را براي مقامات ايراني نوشتم .

ميلاد منجي آخر الزمان (عج)

ما دست‌هایمان را به دست هم سپردیم تا تو ما را همیشه متحد ببینی و باور داشته باشیم که با هم همدلیم و همبستگی‌مان، ترانه‌ای است که همواره زیر لب زمزمه می‌کنیم و لحظه‌ای از خواندن آن غافل نیستیم.

ترانه همبستگی و همدلی را می‌خوانیم تا به بدخواهان‌مان ثابت کنیم، نقشه‌های شوم اهریمن نمی‌تواند ما را از راه به در کند و با دشمنان نیکی و مهرورزی دوست گرداند. 

ما سال‌هاست با خوبان عالم هم صدا هستیم تا صدای‌مان را در تاریخ سراسر ظلم و بیداد به گوش ستم‌کارانی برسانیم که بر این باورند همیشه پابرجایند و ماندنی‌اند. 

ما قرن‌هاست زیر لب شکوه می‌کنیم و در نگاه‌مان خشم را به تصویر می‌کشیم تا نشان دهیم از ستم‌کار دوری می‌جوییم و با اهالی ستم بیگانه‌ایم و ستم‌کاران را دوست نمی‌داریم. 

ما می‌دانیم همراهی با ستم و همکاری با ستم‌کار، چه نازیباست و تو چه قدر این شیوه زیستن را ناپسند می‌شماری و هر که این گونه باشد، او را بدخواه انسان و انسانیت می‌دانی. 

ما می‌دانیم تو در پی یافتن یاران آگاه هستی، یارانی که خدا را همواره ناظر بر اعمال خود می‌دانند و با بندگان خدا دوست هستند و با دشمنان خدا، دشمن.

ما می‌دانیم این همه را و برای همین است که سال‌هاست و قرن‌هاست پنجره‌های دلمان را به روی نور و دوستی گشوده‌ایم و اجازه نمی‌دهیم طوفان بلا، راه به دل‌مان بیابد. 

ما می‌دانیم این همه را و می‌دانیم هر لحظه در انتظار تو بودن، چه شکوهی دارد و چه ثوابی دارد و بر ارزش ما چه قدر می‌افزاید.

http://iranrooz.persiangig.com/image/mazhabi/emam_zaman.jpg

ميلاد سيد و سالار شهيدان ، حضرت اباعبدالله الحسين بر همه عاشقان و شيفتگان حضرتش مبارک باد

ميلاد سيد و سالار شهيدان ، حضرت اباعبدالله الحسين بر همه عاشقان و شيفتگان حضرتش مبارک باد


ميلاد امام حسين (ع) مبارک باد


ميلاد حضرت قمر بني هاشم ، ابالفضل العباس (ع) بزرگ جانباز و علمدار دشت کربلا ، يل ام البنين ، اسوه عاشقي و دلدادگي بر همه محبان و جانبازان مبارک باد


ميلاد حضرت ابوالفضل العباس (ع) مبارک باد


ميلاد سيد الساجدين امام العارفين زين العابدين (ع) بر همه عاشقان و شيفتگان حضرتش مبارک باد


ميلاد امام سجاد (ع) مبارک باد

استعمارگران و نابود کردن زبان شيرين و شيواي فارسي دري

متاسفانه در کشور افغانستان علی رغم اکثریتی که به زبان فارسی دری صحبت می کنند دولت با حمایت دولتمردان متعصب و طالب نما ، زبان رسمی کشور را پشتو اعلام نموده است . زبان پشتو که متاسفانه بيشترين مخلوط ها از اين زبان هاي غربي ( اردو ، هندی و انگلیسی و ...) را در خود جاي داده است .
و خنده دار اينكه وزير فرهنگ آقاي كريم خرم اين بيسواد طالب نما ، واژه نگار خانه را يك كلمه خارجي و اجنبي مي نامد و به جاي آن واژه گالري را جايگزين مي كند .

سر درب ورودي بلخ را كه نوشته بود دانشگاه بلخ از جا كند و به جايش تابلوي پوهنتون بلخ قرار داد .

هزاران  جلد كتاب كه توسط انتشارات عرفان در ايران چاپ شده بود براي اينكه مردم ما با فرهنگ ديگر فارسي زبانان دنيا آشنايي بيشتري پيدا نكنند را در دريا ريخت و ....

حماقت خود را بيش از پيش نمايان كرد .

بهتر است براي اعتلاي زبان شيرين و شيواي فارسي دري در جهان و كشور خود بيش از پيش سعي و تلاش خود را بنماييم .

به خاطر عدم توجه مسئولين دري زبان به وجود قواعد و اصول گفتاری و نوشتاری در این زبان باعث شده است که زبان زیبا و فصیح فارسی دری نیز به همین بلا گرفتار شود . روزانه هزاران کلمه را بر زبان می آوریم که نیاکان ما به عمر خود آن را نشینده بودند .


گیلاس ، پوهنتون ، لیسه ، ژورنالیست ، داکتر ، انجینر ، پن ، بوک ، نرسی ، پیپر، ژنرال ، سناتور ، پارلمان ، مجلس سنا ، ثارنوال ، کلینیک و.....

بماند این که کشور افغانستان با اکثریتی دری زبان سرود ملی و زبان رسمی اش را پشتو اعلام نموده اند و اینکه چند درصد مردم افغانستان سرود ملی افغانستان را از یاد داشته باشند فقط خدا می داند من که هنوز نتوانسته ام سرود ملی کشورم را یاد بگیرم .



عبید رجب شاعر معاصر تاجیک در این شعر به زبان نیاکان خود می بالد و به دشمنان زبان فارسی دری که این زبان را فراموش شده می پندارند ، می تازد . این شعر گرم و شور انگیز، زبان حال ملت افغانستان و تاجیکستان و ایران در بیان دل بستگی و عشق شدید آنان به زبان فارسی دری است

هر دم به روی من

گوید عدوی من

کاین لفظ دری تو چون دود می رود

نابود می شود

باور نمی کنم باور نمی کنم باور نمی کنم

لفظی که از لطافت آن جان کند حضور

رقصد زبان به سازش و آید به دیده نور

لفظی به رنگ لاله ی دامان کوهسار

از تنگ شکرست

قیمت تر و عزیز

از پند مادرست

زیب از بنفشه دارد و ناز بوی ، بوی

صافی ز چشمه جوید و شوخی ز آب جوی

نو نو طراوتی بدهد

چون سبزه ی بهار

فارم چو صوت بلبل و دلبر چو آبشار

با جوش و موج خود

موجی چو موج رود

با ساز و تاب خود

با شهد ناب خود

دل آب می کند

شاداب می کند

لفظی که اعتقاد من است و مرا وجود

لفظی که پیش هر سخنم آورد سجود

چون خاک کشورم

چون ذوق کودکی

چون بیت رودکی

چون ذره ی نور بصر می پرستمش

چون شعله های نرم سحر می پرستمش

من زنده و زدیده ی من

چون دود می رود ؟

نابود می شود ؟

باور نمی کنم

نامش برم ، به اوج سما می رسد سرم

از شوق می پرم

صد مرد معتبر

آید بر نظر

کان را چو لفظ بیت و غزل

انشا نموده ام

با پند سعدی ام

با شعر حافظم

چون عشق عالمی به جهان

اهدا نموده ام

سرسان مشو ، عدو

قبحی زمن مجو

کاین عشق پاک در دل دلپرور جهان

ماند همی جوان

تاهست آدمی
تا هست عالمی

مهاجر افغاني و استعمارنو

مهاجر افغاني و استعمار نو يا يادداشت هاي يك مهاجر افغاني ؟!!!!!


تصميم گرفتم مطالب وبلاگم را با عنوان جديد و نگاهي بهتر شروع كنم . اميدوارم موفق بمانم . انشالله .

نظرتون چيه ؟