همه جانم به فداي مادر .
به ياد مادراني كه در واقعه كوچي ها ، فرزندانشان را از دست دادند
و به ياد مادران داغديده افغانستان
و به ياد تمامي مادران ...
مادر، تو کتاب نامکتوب مرارت هایی، تو دیوان محبت هایی، تو ناب ترین واژه
شعر خلوصی؛ تو بلندترین داستانِ حماسیِ ایثاری. ای قصیده بلند عشق؛ ای
عاشقانه ترین غزل؛ ای مثنوی رنج ها؛ تو بیت الغزل از خودگذشتگی هستی؛ تو
قافیه احساس قلب منی؛ تو منظومه بلند فضیلت هایی تو بهترین بیت رباعی
محبتی.
مادر، شعر وجود تو را، واژه واژه می نوشم و رعناترین غزال غزل
هایم را به سویت روانه می کنم. دو بیتی های احساسم را همراه با شادمانه
ترین ترانه فصل های زندگی ام، نثار دل بهاری ات می کنم. ای بهترین شعر
زندگی، روزت مبارک باد.
يادمه در وقتي در اوج فقر و نداري زندگي مي كرديم موقع غذا خوردن كه مي شد ، از بي پولي نان سنگكي كه دو روز مونده بود رو روي چراغ نفتي گرم مي كرد با يه چايي شيرين بهمون مي داد . اما خودش چايي تلخ ميخورد چون شكر رو براي ما مصرف كرده بود .
بعضي اوقات هم كه ميخواستيم مثلا خيلي مفصل غذا بخوريم ، يه اشكنه اي درست مي كرد ولي به اندازه بچه ها . خودش هم براي دل خوش كردن ما سر سفره مي شست و بدون اينكه چيزي بخوره ، دهنش رو مي جنباند .
يادمه وقتي مريض مي شدم نصفه هاي شب از درد بلند مي شدم و شروع به گريه مي كردم و مادر رو صدا مي كردم . مي آمد بالاي سرم تا صبح بيدار مي ماند .
يادمه وقتي بابا به خاطر شلوغ كاري ها با كمربند دنبالمون مي افتاد ، مادر سپر مي شد و ضربه هاي كمر بند بهش ميخورد و درد رو تحمل مي كرد تا من كتك نخورم .
يادمه صبح تا شب ما خواهر و برادرها شلوغ مي كرديم و داد و هوار و بازي ، مادر هم مراقب ما ، بعد شب كه مي شد شروع مي كرد به لباس شستن و شستشو تا دير وقت .
يادمه توي اوج سرماي زمستون ، ما توي گرماي اتاق زير پتو راحت مي خوابيديم ولي مادر مي رفت توي حياط شروع به شستشوي البسه و فرش ها مي كرد .
يادمه وقتي مريض مي شديم هميشه مراقبمون بود ولي وقتي خودش مريض مي شد ، تنها مراقبش خدا بود و خدا بود و خدا بود .
يادمه براي شستن دست ها و صورتمون توي زمستونهاي اون موقع ، مي رفت با كتري آب گرم مي كرد مياورد دست و صورت ما رو مي شست . تا شستشوي دست و صورت ما تموم مي شد ، آب كتري هم تموم مي شد ، بعد خودش با آب سرد و يخ ، دست و صورتش رو مي شست .
يادمه هميشه موقع درس خوندن ، ميومد بالاي سرمون تا كمكمون كنه ، ولي ما از دستش عصباني مي شديم.
يادمه وقتي قوري چايي روي پاهاي من سرازير شد ، مادر دستش رو پيش كشيد تا چايي داغ روي دستش بريزه ولي روي پاي من نريزه .
يادمه وقتي ناراحت مي شد ، مي گفتم چي شده ، مي گفت هيچي نشده . ولي دروغ مي گفت .
وقتي مريض مي شد مي گفت خوبم ولي دروغ مي گفت .
وقتي گرسنه مي موند مي گفت سيرم ولي دروغ مي گفت
وقتي غمگين بود ، لبخند رو ور نمي داشت ولي لبخندش دروغين بود.
عجب حكمتي است مادر .
وقتی بچه زمین می خورد، مادر گریه می کند؛ وقتی مادر زمین می خورد، بچه می
خندد!
شعري از ايراج ميرزا
داد معشوقه به عاشق پيغام
كه كند مادر
تو با من جنگ
هركجا بيندم از دور كند
چهره پرچين و
جبين پر آژنگ
با نگاه غضب آلود زند
بر دل نازك من تير
خدنگ
مادر سنگ دلت تا زنده است
شهد در كام من
و تست شرنگ
نشوم يكدل و يكرنگ ترا
تا نسازي دل او
از خون رنگ
گر تو خواهي به وصالم برسي
بايد اين
ساعت بي خوف و درنگ
روي و سينه تنگش بدري
دل برون آري از
آن سينه تنگ
گرم و خونين به منش باز آري
تا برد
زآينه قلبم زنگ
عاشق بي خرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بي
عصمت و ننگ
حرمت مادري از ياد ببرد
خيره از باده و
ديوانه زبنگ
رفت و مادر را افكند به خاك
سينه بدريد و
دل آورد به چنگ
قصد سرمنزل معشوق نمود
دل مادر به كفش
چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمين
و اندكي سوده
شد او را آرنگ
وان دل گرم كه جان داشت هنوز
اوفتاد از
كف آن بي فرهنگ
از زمين باز چو برخاست نمود
پي برداشتن
آن آهنگ
ديد كز آن دل آغشته به خون
آيد آهسته
برون اين آهنگ:
آه دست پسرم يافت خراش
وای پاي پسرم
خورد به سنگ