استعمارگران و نابود کردن زبان شيرين و شيواي فارسي دري
و خنده دار اينكه وزير فرهنگ آقاي كريم خرم اين بيسواد طالب نما ، واژه نگار خانه را يك كلمه خارجي و اجنبي مي نامد و به جاي آن واژه گالري را جايگزين مي كند .
سر درب ورودي بلخ را كه نوشته بود دانشگاه بلخ از جا كند و به جايش تابلوي پوهنتون بلخ قرار داد .
هزاران جلد كتاب كه توسط انتشارات عرفان در ايران چاپ شده بود براي اينكه مردم ما با فرهنگ ديگر فارسي زبانان دنيا آشنايي بيشتري پيدا نكنند را در دريا ريخت و ....
حماقت خود را بيش از پيش نمايان كرد .
بهتر است براي اعتلاي زبان شيرين و شيواي فارسي دري در جهان و كشور خود بيش از پيش سعي و تلاش خود را بنماييم .
به خاطر عدم توجه مسئولين دري زبان به وجود قواعد و اصول گفتاری و نوشتاری در این زبان باعث شده است که زبان زیبا و فصیح فارسی دری نیز به همین بلا گرفتار شود . روزانه هزاران کلمه را بر زبان می آوریم که نیاکان ما به عمر خود آن را نشینده بودند .
گیلاس ، پوهنتون ، لیسه ، ژورنالیست ، داکتر ، انجینر ، پن
، بوک ، نرسی ، پیپر، ژنرال ، سناتور ، پارلمان ، مجلس سنا ، ثارنوال ،
کلینیک و.....
بماند این که کشور افغانستان با اکثریتی دری زبان
سرود ملی و زبان رسمی اش را پشتو اعلام نموده اند و اینکه چند درصد مردم
افغانستان سرود ملی افغانستان را از یاد داشته باشند فقط خدا می داند من
که هنوز نتوانسته ام سرود ملی کشورم را یاد بگیرم .
عبید
رجب شاعر معاصر تاجیک در این شعر به زبان نیاکان خود می بالد و به دشمنان
زبان فارسی دری که این زبان را فراموش شده می پندارند ، می تازد . این شعر
گرم و شور انگیز، زبان حال ملت افغانستان و تاجیکستان و ایران در بیان دل
بستگی و عشق شدید آنان به زبان فارسی دری است
هر دم به روی من
گوید عدوی من
کاین لفظ دری تو چون دود می رود
نابود می شود
باور نمی کنم باور نمی کنم باور نمی کنم
لفظی که از لطافت آن جان کند حضور
رقصد زبان به سازش و آید به دیده نور
لفظی به رنگ لاله ی دامان کوهسار
از تنگ شکرست
قیمت تر و عزیز
از پند مادرست
زیب از بنفشه دارد و ناز بوی ، بوی
صافی ز چشمه جوید و شوخی ز آب جوی
نو نو طراوتی بدهد
چون سبزه ی بهار
فارم چو صوت بلبل و دلبر چو آبشار
با جوش و موج خود
موجی چو موج رود
با ساز و تاب خود
با شهد ناب خود
دل آب می کند
شاداب می کند
لفظی که اعتقاد من است و مرا وجود
لفظی که پیش هر سخنم آورد سجود
چون خاک کشورم
چون ذوق کودکی
چون بیت رودکی
چون ذره ی نور بصر می پرستمش
چون شعله های نرم سحر می پرستمش
من زنده و زدیده ی من
چون دود می رود ؟
نابود می شود ؟
باور نمی کنم
نامش برم ، به اوج سما می رسد سرم
از شوق می پرم
صد مرد معتبر
آید بر نظر
کان را چو لفظ بیت و غزل
انشا نموده ام
با پند سعدی ام
با شعر حافظم
چون عشق عالمی به جهان
اهدا نموده ام
سرسان مشو ، عدو
قبحی زمن مجو
کاین عشق پاک در دل دلپرور جهان
ماند همی جوان
تاهست آدمی
تا هست عالمی